بهترینها
 
داستانک
داستانک » باهوش - شل سیلور استاین
چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۰۰


shel silver steinبابام یه پونصد تومنی بهم داد؛

لابد چون خیلی باهوشم اونو بهم داد.

من هم اون رو با دو تا دویست تومنی عوض کردم،بی خیال،

چون دو تا بیشتر از یه دونه س به هر حال!

دو تا دویست تومنی رو برداشتم و بردم،

دادم به "لو" و باهاش تاخت زدم

به جاش سه تا صد تومنی گرفتم.به گمونم

نمی دونست سه تا بیشتر از دو تاس،ولی من می دونم!

ادامه مطلب...
 
داستانک » پیرمرد عاقل
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۲۲
پیرمرد عاقل
پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.» ...
ادامه مطلب...
 
داستانک » انجام شده فرض کن !
سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۵۴


 shivana
 
در مدرسه شیوانا شاگردی بود که شیوانا به او احترام زیادی می گذاشت و اکثر کارهای حساس و مهم را به او می سپرد. این شاگرد بر خلاف بقیه جثه ضعیف و چهره سیاه و نازیبایی داشت و در مسابقات و امتحانات بدنی نمی توانست در رقابت با بقیه امتیاز بالایی به دست بیاورد. اما با اینهمه شیوانا او را بسیار ارج می نهاد و همیشه در اداره کارهای بزرگ روی او حساب می کرد.

روزی تعدادی از شاگردان که زیرک تر و توانمند تر از بقیه بودند زبان به شکوه و گله گشودند که شیوانا در هنگام سپردن کارهای بزرگ،یک پسرک سیه چرده و ضعیف را به بقیه ترجیه میدهد و این خلاف عدالت است!شیوانا با لبخند پاسخ داد:بی عدالتی یعنی شخصی  کم توان را در جایی قرار دهیم  که شایستگی آن را ندارد و من هنوز معتقدم که این شاگرد ضعیف الجثه نسبت به شما در انجام امور حساس و مهم مناسب تر است.

یکی از شاگردان بسیار زرنگ مدرسه که هیکل درشتی هم داشت از شیوانا خواست تا در عمل توانمندی او را در قیاس با شاگرد سیه چرده و ضعیف مقابل جمع مقایسه کند...

ادامه مطلب...
 
داستانک - بیسکوئیت
جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۱۶
خانم در فرودگاه منتظر یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد...
ادامه مطلب...
 
داستانک » خودکرده را تدبیر نیست
شنبه ۰۷ دی ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۵۴
سرنوشت

 هميشه تو خونه‌مون دعوا بود. سر هر چيزي كه فكرش رو بكني نه كسي حق داشت خونه‌مون بياد، نه ما مي‌تونستيم جايي برويم وضع مالي پدرم خوب بود نه اينكه جزء ثروتمندان باشه ولي از تمكن مالي خوبي برخوردار بود.
خانواده‌اي چهار نفره كه هيچ‌وقت رنگ آرامش رو به خودش نديده بود.
البته پدر هم تقصيري نداشت چون در خانواده‌اي بزرگ شده و پرورش فكري پيدا كرده بود كه فقر فرهنگي در آن بيداد مي‌كرد...
ادامه مطلب...