| داستانک » خودکرده را تدبیر نیست |
| شنبه ۰۷ دی ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۵۴ | |||
![]() هميشه تو خونهمون دعوا بود. سر هر چيزي كه فكرش رو بكني نه كسي حق داشت خونهمون بياد، نه ما ميتونستيم جايي برويم وضع مالي پدرم خوب بود نه اينكه جزء ثروتمندان باشه ولي از تمكن مالي خوبي برخوردار بود. خانوادهاي چهار نفره كه هيچوقت رنگ آرامش رو به خودش نديده بود. البته پدر هم تقصيري نداشت چون در خانوادهاي بزرگ شده و پرورش فكري پيدا كرده بود كه فقر فرهنگي در آن بيداد ميكرد... پدرم نه تنها عصباني بود و دست بزن داشت و شكاك و بدبين هم بود. با اينكه به ما خيلي ظلم ميكرد ولي هميشه دلم برايش ميسوخت چون پشت اين ظاهر عصباني و عبوس، قلبي آكنده از محبت داشت.
اما چه فايده، افسوس كه پدرم با چنين كردار و رفتاري هيچ آبرويي پيش دوستان و اقوام برايمان نگذاشته بود. من جزء دانشآموزان برتر دبيرستان بودم چه از لحاظ درسي و چه اخلاقي. سخت درس ميخواندم تا شايد بتوانم با درس خواندنم مرهمي باشم بر زخمهاي كهنه مادرم كه هر گاه بر صورتش نظر ميكردم، قلبم آكنده از درد ميشد. مادري كه در صبوري، زبانزد خاص و عام بود سعي ميكردم برايش تكيهگاه باشم طوري كه تمام دلخوشي زندگي فقط من بودم. هر روز كه از دبيرستان به خانه برميگشتم او را كنار سفره ناهار ميديدم كه منتظر نشسته تا پس از صرف غذا خاطرات روزمرهام كه در مدرسه پيش آمده بود را برايش تعريف كنم. حالا چه خاطره يا لطيفهاي جديد يا صحبتي كه بين من و دوستانم رد و بدل شده بود يا هر چيزي ديگري كه سرگرمكننده باشد، به هر حال چيزي كه او را از تنهايي دربياورد. خلاصه تلاش ميكردم تا ساعتهاي شادي را براي مادرم فراهم كنم. يك روز كه از مدرسه به خانه ميآمدم صداي جيغ و داد پدر و مادرم را ميشنيدم كه كوچه را پر كرده بود سراسيمه به سمت خانه دويدم. هر چه زنگ زدم كسي در را باز نكرد تا آنقدر بر در كوبيدم كه سرانجام در باز شد و كمي بعد داخل خانه شدم. مادرم را در وضعيتي بسيار رقتبار مشاهده كردم تمام سرو صورتش خونين و مالين بود. با مشاهده اين صحنه ديگر تاب نياوردم آنقدر دلم به مظلوميت مادرم سوخت كه براي يك لحظه عقل و كنترل خود را از دست داده و به سمت يخچال رفته و هر چه قرص دم دستم بود را يكجا خوردم و ديگر هيچ نفهميدم. سه روز در بيمارستان بستري بودم تا بالاخره به هوش آمدم مادرم را با ظاهري زخمي بر بالين خود ديدم كه مضطرب و نگران ايستاده و از اين كه من به هوش آمده و با مرگ وداع كرده بودم خوشحال و از سوي ديگر غمي پنهان را در چشمانش نظاره ميكردم. بعد از دو، سه روز مراقبتهاي ويژه مرخص شدم و از زماني كه به هوش آمدم سراغ پدر را از مادرم ميگرفتم و او هم ماهرانه هر دفعه به نحوي از جواب دادن طفره ميرفت تا كمكم حالم بهبود يافت آري آن روز دعوا وقتي كه پدرم مرا بيهوش بر كف زمين ديد، سكته مغزي كرد و يك طرف بدنش لمس شد حالا كه سالها از آن روز سياه ميگذرد در سلامتي پدرم هيچگونه بهبودي حاصل نشده و مادرم همچون يك فرشته از او پرستاري ميكند. هماكنون خواهرم در رشته مهندسي مشغول به تحصيل است و من هم يك پزشك داروساز هستم، دخترم كه سه ساله است تنها دل مشغولي پدرم ميباشد حالا ديگر پدرم آن مرد سركش و لجامگسيخته نيست تمام خصوصيات بد را در بيمارستان گذاشته و پاك و پاكيزه به خانه بازگشته اما حيف تا موقعي كه سلامتي مهمان تنش بود، تجديدنظري بر حال خود ميكرد تا ما با هر بار ديدن او غصهدار نشويم. خلاصه، هر بار سخني از گذشتهها پيش ميآيد فقط پدرم يك جمله ميگويد؛ « خودكرده را تدبير نيست.» رازهـاي زندگـي شـاد براي اينكه از زندگيتان لذت ببريد و زندگي شادي را تجربه كنيد، بايستي در زندگي و طرز تفكر انعطافپذير باشيد. شما بايد اين آمادگي را داشته باشيد تا در مقابل تندباد حوادث ايستادگي كنيد و چنانچه انتظار آن را نداشته باشيد، توفان قادر خواهد بود شما را درهم بشكند. شما ممكن است نياز داشته باشيد تا طرز تفكر خود را با درك درست، مورد بررسي و تجديدنظر قرار دهيد. تفكر انعطافپذير كمي شبيه هنرهاي رزمي فكري است! يعني آمادگي نشان دادن عكسالعملهاي سريع و مناسب. پس سعي كنيد مانند يك دشمن به زندگي نگاه نكنيد، بلكه آن را همانند يك شريك و دوست بنگريد. اگر انعطافپذير باشيد، شادي و خوشي به سراغ شما خواهد آمد در غير اين صورت از زندگي لذت نخواهيد برد. مشتاق باشيد تا دنيا به اشتياق شما جواب بدهد.شما بايد به زندگي به شكل مجموعهاي از ماجراها و حوادث نگاه كنيد. در هر ماجرا و حادثه شانس، فرصت، لذت و شادي وجود دارد، چيزي ياد ميگيريم، جهان را جستجو ميكنيم، گستره دوستان و كار خود را افزايش ميدهيم و افق ديد خود را وسعت ميبخشيم. عدم توجه به اين ماجراها و حوادث، به معناي بيتوجهي به خود است. يادتان باشد، هر ماجرا يا اتفاقي در زندگي، به شما فرصت ميدهد تا طرز تفكر خود را تغيير دهيد و خوب و بد را تشخيص دهيد و از آن تجربه كسب كنيد، اين يكي از رازهاي زندگي شاد است. منصور علی اکبر منبع مجله ی خانواده سبز - هفته آخر آذر ماه 87 نظر (1)
![]()
|




